تبليغاتX
پسری به نام سگ
 
دنبال یه دختره میگردم که اسمش (شقایق) مریمه...

آخه اومدم مشهد دنبالش...

با خره مش رمضون

میخوام ببرم بگردونمش..

کسی ندیدش ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 14:46  توسط شاکی  | 

                                           

                                    گودباي پارتيه سامي شاهکار !!!
در اين دنيا که مردانش عصا از کور ميدزدند   ... من از خوش باوري اينجا محبت آرزو کردم!
سلام به همه ي دوستاي گل که به من هميشه و همه جا لطف داشتند... امروز توو اين آپ خيلي ها به جواب خيلي از سوالاشون ميرسن...

 اين حسه نوشتن که توي وجود همه ي ما  متولد مي شه وهر از چند گاهي خودشو تخليه مي کنه هميشه حرفي براي گفتن داره شايد کم توجهي ما به اين حس باعث مي شه که تا مدتها ناي نوشتن نداشته باشيم.دست نوشته هاي ما گر چه  کوچک و کم ، مي تونن بزرگترين فريادا باشن... به خاطر همين ما اغلب به نوشتن روي مياريم چون به حس درونيمون گوش سپرديم و به روحمون اجازه ي ورود به دنياي فاني رو داديم..!!در واقع هر نوشته يک حرف داره  و اون حرف رو   روحه پاکه تو مي زنه. وقتي مي نويسي احساس سبکي و آرامش مي کني ، چون ديگه کلمات رها شدند و روح با نوشته ارتباط برقرار کرده ، چون تمام حس هايي که توو نوشته وجود داره از حسه پاک و زيباي روح سرچشمه مي گيره روح  پاک و مقدس هستش و تمام احساسات و عواطف رو تو خودش جا داده  شايد اگه به نوشته هاي ديگران دقت کرده باشين و حس اون مطلب رو درک  کرده باشين روحش رو هم درک کردين و مي تونين تشخيص بدين که اون فرد چه شخصيتي داره!!
من نويسنده نيستم. دنيايي هم که دارم جذابيتي براي کسي نداره تا مجاب بشم که حتما بايد بنويسم. اما مدام مي نويسم. مدام هم که نه ... ولي مي نويسم. بين نوشتن و گفتن هم خيلي فرق هست ...شايد من رو خيلياتون بشناسيد... اصلا اينکه چرا اينا رو که مي نويسم نميرم پشت يک تريبون و به صورت بيانيه يا يک نطق آتيشيه اجتماعی یا تا حدودی  سياسي بيان نمي کنم خودش دلایلی منطقي داره. فردا مي بيني همين شمايي که طرفدار شفافيت توو گفتار هستين و معتقدين که روزگار پيچيده گويي به سر اومده ، اولين سنگ رو ،  نه ببخشيد ، اولين گوجه گنديده رو به صورتم پرتاب مي کنيد. اونوقت چه کسي تضمين ميکنه که يه دفعه مرد يا زني شفاف سازه آگاه پيدا بشه و با من بياد و بعدها هم مورخاني باشن که يک جوري سر و ته قضيه رو  هم بيارن  و اصلا منکرعملشون بشن ؟ ... البته من با اين حرفا ممکنه متهم بشم که چشم انتظار مرد  يا زني هستم که روزي بياد و خدايي نکرده منو ياري کنه و با اين عمل ، زبونم لال! در  دامه  شاهدپرستان گرفتار اومدم و به سلسله اين قوم ظالم که خداوند با قوم لوط محشورشون کنه ( آمين! ) پيوسته ام......  نه!!! در مثال که مناقشه نداريم.غرض اين بود که با منطق سست و پوشالي خودم مجابتون کنم که چرا قصه مي نويسم و بيانيه نمي خونم. با اينکه مي دونم نطق سياسي هم  هوراکش داره و هم بردش بيشتره. فردا مي بيني چندتا راديوي بيگانه هم بساط گفتگو رو جور کردن و ما هم شديم نظريه پرداز پيشرو!!! خدا رو چه دیدی... ولي زبونم لال! رخسار منحوسم به ديوار!  گلاب به روي مبارکتون! من سياسي نيستم و  به گور پدرم  هم جسارت مي کنم که نام سياست بر لب بيارم. پس با اين دليلاي محکمي که ارائه کردم مي پذيرين که نمي تونم بيانيه بخونم...
در پايان عمر اين وبلاگه من و آخرين پستم مي توانم بگم يکي بود يکي نبود. اما باز همون بحثه پيچيده گويي  که آقا يعني چه يکي بود يکي نبود؟ حالا تا بيايم توضيح بدیم که بابا نوکرتم! نظر مولف از "يکي بود" شخصي است ( که وقتي "يکي نبود" بود ،  ميان اين همه بود و نبوداصله قصه فراموش مي شه... و قصه اصولاً از مقوله اي هستش که نبايد فراموش بشه حتا اگه کسي اون رو بنويسه که مثه منه گردن شيکسته بر اين باور باشه که اصولاً نويسنده نيست. حالا حتماً کم کم شايد بفهميد چي ميگم...،  پس طرف زياد هم کودن نيست و اگر نميره و بيانيه نمي خونه خيلي هم به خاطر هراس از سياست ( و مهم تر از اون هراس از سياست مداران و سياست کنندگان)  نيست بلکه به دوام سخن فکر مي کنه و مي دونه که نطق سياسي نمي مونه اما يک قصه تا نسل هاي بعد خونده مي شه.  البته بنده با عرض پوزش نه شکسته نفسي مي کنم و نه اهل تعارفم بلکه به صراحت نظر  محترم تان را تکذيب مي کنم و باز بر ادعاي خود – اين بار راسخ تر از پيش  – پاي مي فشرم که : «من نويسنده نيستم!»
پشت زندان و سانسور :
حتي اگر کنجکاويه موجوديت امثاله من هم باشه بايد بگم در منجلاب نه چندان سخته حرفا و جملات غوطه ور ميشي و گير ميفتي و مدام اين جمله رو مرور ميکني که هدف از برخورد با مجرم اصلاح اونه و اين يك اصل پذيرفته شده ي جهانيه “ كه راه به راه توو جاده هاي پر پيچ و خمه چالوس به چشم مي خوره و دائما بپرسي كه چند اصل اساسي پذيرفته شـــده ي ديگه توو دنيا وجود داره كه ما هنوز اونا را نپذيرفتيم يا در عين پذيرفتن به اونا پشـــت پا زديم. تازه به دنيا چه مربوط كه ما مي خوايم بدبخت بشيم ، بميريم يا نکبت بار زندگي كنيم . و حالا اگر عده اي پيدا شدن و خواستن ( حتي بصورت فردي ) يه حركتي انجام بدن كه از ديد خودشون نقد يه حركته غير انسانيه ( پسری به نام سگ) ، دنياي مجازي جاي مناسبيه براي ناسزا گفتن و رد گم كردن و تهديد كردن كه تازه به قول دوستي بذار همه بفهمن كه يه مطلب ساده در جهت اطلاع رساني يا نشون دادنه كراهت يه عمل غير انساني چقدر مي تونه عده اي رو كوچيك و حقير نشون بده كه برخلاف ميل باطني مجبور به سانسور نظراتي بشي ، نه از ترس  ،  كه البته ترسي نداره...! ، كامنت هاي كوتوله هايي كه حتي براي تخريب يك نفر از عقايد مذهبيشون هم استفاده مي كنن و اي كاش حداقل وسعت و ديد مذهبيشون هم اونقدر بالا بود كه بتونن بدون استفاده از توهينا و تهمتا ، خودشون رو پاك جلوه بدن و نظر من رو هم نقد كنن. دوستاي عزيز كه من رو متهم به سانسور کرديد ; دنياي مجازي هر چقدر هم كه جاي مناسبي براي اجراي نظريه آزادي بيان باشه اما من معتقد به حريم شـــــخصي و خصوصي خودمم و اجازه نمي دم كسي پاش رو از حد خودش فراتر بذاره.

دوستاني که گفتند فلانی نرمال نيست غيره عاديه و ...(میثم) من ناراحت نشدم... فقط ميخواستم اضافه کنم من موجودي غير قابل پيشبيني و بسیار متنوع هستم. نترسيد من که قبلاً  گفته بودم " آدم نيستم"... 

و اينم تقديم به تويي که الان داري اينو ميخوني:
رفتن دليل نبودن نيست ! در آسمان خيال تو پرواز ميكنم ! سلام مي گويم تو باور مكن !  تو باور مكن...اما من عاشقم... رفتن دليل نبودن نيست!! ناجي عمر، صحبتي دارم با تو اي ناجي عمرم كه كدامين شب تاريك و سياه برد تو را به يك خواب عميق ! با تو مي گويم "من" !!!  كه نبايد خوابيد!  برخيز و بيا بلكه تو چاره اي بگزيني از براي من از براي عشق  اي ناجيه عمرم :
چقدر ديوونه ام راستي ... چقدر ديوونه اي راستي !...تو شبه يلداي سکوت با من بمون اي همنفس ...بمون باهام سکوت نکن... سقوط نکن... بانويه بي قرار من...
ازتون ممنونم که اين پستم که خيلي زياد بود رو خوندين ... واقعا ممنونم که توو اين چند وقته بهم  بينهايت لطف داشتين...اینو مطمئن باشید بعضی از وبلاگا رو هیچوقت فراموش نمیکنم و بهتون سر میزنم...همديگه رو حتما يه جايه ديگه ميبينيم. اين پنج تا تقديم به همه ي مهربونياتون.
خدافظ.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 0:40  توسط شاکی  | 

بله! بی پناهم.
از این دوباره خستگی می بارد... از این چاره ام که آغوشی است... گریه سرش را در من فرو برده ...خراب من و این جام که مرگ بر من می ریزد... فراموشی زندگیست که به خود می پناهدم... بی پناهم...بی پناهم به این کوچه٬ خیابان...حتی به تمام آدمها...کسی مرا بر میدارد بی خودم می برد... دور دست را دوباره می سازم... تباه را میسازم... از ابتدا همه چیز به مرگ ربط داشت که رنگ های دیگر مرده اند... وقتی رنگ برنده خاکی است...مرگ٬ خاکی را که دریافته ایم پس می گیرد... روزها را پس می گیرد... شب ها را پس می گیرد... سال ها را پس می گیرد....
من اینجا چه میکنم ؟؟؟؟
www.toolessag.blogfa.com
سرفه ميکنم... فکر کنم سرما خوردم... امروز چند تا خبر شنيدم... هم ناراحت کننده بودن و هم خوشحل کننده....فهميدم چقدر ضعيفم تو معنويت....فهميدم که يکي دوستم داشت ... يعني نداشت.. به خاطره اينکه ميگفت دوست دارم يه نفر باشه که منو دوست داشته باشه تا منم عاشقونه دوستش داشته باشم... انتخاب من ... و او در اشتباه و ...فهميدم باباي پريسا همسايمون خيلي زياد رو من حساب کرده و نميدونه پريسا با محمد دوسته... فهميدم بعد از اين همه ضرر تووو کار و زندگيم ... بازم ضرر کردم توو اين هفته....فهميدم يه آدم يه ماهک تووو دنيا نداره... من اون ماهي که توي آسمونه رو ماهکه خودم انتخاب کرده بودم... روزي  12 تا 15 ساعت با هم باشي و بدوني که ماله تو نيست....فهميدم که که چقدر تویی که الان داری اینو میخونی مهربونی...
فهميدم.... ( دله گفتنش رو ندارم )!...  چقدر چيزا فهميدم که دله گفتنش رو ندارم....
د ا غ و ن م.
همينطوري که دارم فکر ميکنم يه آقايي ميگه: تو همون حسه غريبي که هميشه با مني...تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني...تو اميد انتظاري  تووو دلاي نا اميد...
مثه ديدنه ستاره توو شباي نازنين...
چه غريبووونه....
د ا غ و ن م   اي تجليه غرور....
امروز  25  دقيقه روي پله عابر پياده واسادم و به غروبه ناز امروز نگاه کردم و  گريه کردم!...
گريه... گريه...گريه....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 0:12  توسط شاکی 

بعضي وقتا سختيه زندگيم به اندازه اي بهم فشار مياره که باعث ميشه بعضي حرفا که دوست ندارم بگم  رو بگم ! نيستم اما هستم... هستم ولي نيستم!
سگ لرزه هاي من از شدت استرسي هستش که جونم رو گرفته تووو وجودش و ول نميکنه !
من با همه حرف ميزنم... همه ي دنيا انگار حرفاي  من رو ميفهمن به غير از تو که الان سخت تر از سنگي ! فقط توي حرفا ميبينمت ! اواخر مرداد  و منه گم شده ميون دو دنيايه مجازي و واقعي ! و الان ! چقــــــــدر دلم ميخواست که تو نباشي... چقدر اينروزا به نبودنت محتاجم !چقــــــــــدر از بودنت با اين همه شک... دو دلي... بي اعتمادي و... به هم ميخوره !و ...    و لعنت به من !!!!!
که اين همه شهوتناک حرفایت را غورت ميدهم ،  به تو فکر ميکنم که راحت من را در  عشق ارضا ميکني و...  همينطور با بدنت که از مانکن هاي دست اول اروپايي هم...  استيل تر است! راحت ميگذارم روووی بدنم سر  بخوري ،  گرمايه دهانم را حس کني و من و... و...   نمای نیمرخ چشمت   نمک می پاشد  نم ،  نم ،  نم     به زخمه چشمم  ،    پسته  که می خندد  شور... گونه ات  که دروغ می گوید به سپیده سرخ می شود سیب...  ای ببوسمت!!! " نترس دختر من که قبلاً  گفته بودم " آدم نیستم...  آدم نیستم که از دنده ی چپ ، بیدارت کنم...    به جهنم  ،   بهشت   ،   بهشته من   همان کنار دلتای سیاه موهای توست وقتی پشت میکنی به من ، من در مصبه سیاهرودهایت غرقه اندیشه های کفرآلودم!  لبهایت    بُرشه عمودیه  تپه ای از دورترین دورانهای زمین ،  سنگواره ی یک لاله ، فسیله یک دل...!    پستانهایت ، قلمه ای غریب از سوزش شقایق و یاسه سپید  سپیداری که میوه می دهی ، دو کندوی شیر و شهد...  پستانهایت آینه است...  بازتابه غروبه نافه تو...    بینی ات تندیسه چکمه های فرشتگان و ژاندارک!  شانه هایت شیروانی خانه ای  در مزارع مازندران چه می کند که  از ناخنهای من می لرزد بر بام زیر  شیروانی برقص ! برقص ، ده انگشت دستانت ، فرجام ده ی جاده ی بن بسته  تمام نوازشهای بَدوی (در تمام بن بستهای جهانت من مرده ام ای نیلگونه من!) ،  ساق هایت ساقه های سرو  سپند کاشمر ، ای معجز  زرتشت سپیده ها... رانهایت ، دو ستونه مرمرینه آستانه ی معبدم  ،  ای مام و شهد شیرینم ا بر من باش. اه...مست شدم باز.لامصب این هیکلت دیووونم کرد... حالا درک میکنم ماهی کوچولو رو با پسری غرق در شهوت !ولی... خب بسه...

بسه دیگه... چندشم ميشه اسمه تو که مياد ! و مدااااااام   هوس به سرم ميزنه... هوس تو و هوسه غزل !
منه ديوونه رو باش ! برايه تو گريه ميکردم... منه ديوونه رو باش ... برا عمرت قسم خوردم !باهات موندم ، باهات ساختم ، برات سوختم ، واست مردم ...منه ديووونه رو باش ، قدره دنيا دوستت دارم ، دوست داشتم... ولي حالا ازت چه بيزارم !
چقدر ديوونه ام راستي ... چقدر ديوونه اي راستي !...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 3:0  توسط شاکی  | 

داستان هاي باور نکردني : نامه اي به وجدانم
ببين سامي ,  کاش نبودي , حالا که تصميم دارم نابودت کنم فکر ميکنم نبودي بهتر بود ... حداقل خيال خودم راحت تر ميشد ... گر چه ! هستي و انگار نيستي! از من سرد تر , خشک تر و  غير قابل نفوذ تري...
این وبلاگ قرار نیست وبلاگ باشه... نوشته هایی هستش فقط مخصوص خودم... اما هر از چند گاهی یه رهگذر از اینجا رد میشه و نگاهی توویه خونه ی کثیف و سگ صفتم میکنه... شاید حرفی بزنه شایدم نزنه... شاید بهم فحش بده شایدم دوستم داشته باشه و ازم دفاع کنه... بعضی وقتا بعضی از رهگذرا عاشقه یه سگ مثله منه کثیف میشن...

ميدونم که نميخوني ،  د   لعنتي ميدونم که حتي حرفامم  گوش نميدي چه برسه بخونيشون .
ميدونم که  تنها چيزي که برات مهمه دوست داشتنه منه و بس  ! بعضي وقتا هم خيلي اذيت ميکني... خب اون حرف رو زدم فلاني ناراحت شد اين کار رو کردم و بد شد و فلان و ا ِ ل ِ ب ِ ل ِ جيمبله... ,...وجدانه احمقم ناراحت نباش ! ...

اين روزا هر چي ساعت ميره جلوتر ... هر چي به روزه تولدم نزديکتر ميشم انگار بيشتر از تويه سگ مصب و آدماي دورو برم گريزون ميشم... خسته و دلزده !حتي باورت نميشه ! يادم رفته چطور بايد گفت.. چطور بايد نوشت؟!چطور وقتي يه دختر با تمام احساسات و عواطفه وجودش بهت بگه دوستت دارم ؟!؟... تو همه وجود من هستي .. ميخوامت عوضي... ميخوامت لعنتي... احمق من عاشقتم...اميدوارم بفهمي... و تو اصلا احساسي نداشته باشي...؟!چطور بايد زندگي کرد ؟ چطور بايد وقتي مهمون داري بشيني بقلشون و حرف بزني !وقتي مهمون مياد  ,  تويه اتاقم ... رويه تختم دراز ميکشم و به کشتنه تو فکر ميکنم ...  توي خونه ي بابام ...بخورم ! بخوابم !عشق ! حال ! زندگي ؟ ا    بچه که بودم خودم رو دکتره يه مطب پزشکي ميديدم يا توو آسمونا رويه ابرا .... بزرگتر شدم...وجدانه لعنتيه من... سه سال تموم کار کردم با دو برابر حقوق بابام و بعد اون حادثه يا خب بهتر بگم سهل انگاريه لعنتي موجب ورشکستگيم شد...لعنتيا نگيد به خاطره پول ببين داره چه کارا ميکنه... من چه گناهي کردم به خاطر بي ارزش بودن در کشورم بايد ثانيه به ثانيه ي اين عمر لعنتي رو غصه بخورم  و تمام لحظه ها به فکر اين باشم که آي اين کارم جور شه و همه چي رو به راه بشه.. آي خدا ... خدا کنه فلان... خدا کنه بيسار...آهاي شمايي که نامه ي منو ميخونيد ... نميخوام بگين شما هم مثله منين...نميخواد جار بزنيد به خاطره نياز ماديه ! نه نه نه... به خاطر هويته منه به خاطره وجود منه و احساسات... من يه دونه ام توو دنيا... نميخوام دلداريم بدين... ميخوام اشک بريزم ... ميخوام تنها باشم... ميخوام اين ثانيه هاي خفت بار اين روزگار رو گريه کنم...( هر حرفي که توو اين لحظه به فکرت ميرسه بگي منم ميگم : آره تو راست ميگي )... بعد از اينکه پدرت در مياد تا کارت درست شد و زندگيت با حرف رو به راه شد تو ميدوويي و زندگي ميدوه... خب تو عقب ميفتي چون زندگي قرن هاست که دونده ي ماهري هستش و توويه دوندگي مقام اول کل دنيا يا شايد اشتباه کنم... توو کل ايران ! رو به خودش اختصاص داده...اون تبهر خاصي توو اين کار داره پس احمق جون سعي نکن رغيب اون بشي....
واي خدا سرم داره ميترکه... گريه ... گريه...دلم هيچ جا نميخواد !هيچ چيز رو...وجدانه پر حماقتم! خسته ام ! ميفهمي ؟  مطمئنم که نه !...من عين روانيا دارم دردو دلم رو به خودم ميگم... چه فرقي ميکنه .. هر کسي بفهمه دردي دوا نميکنه که... حتي تو حالا تو هم فهميدي و کلا اين درد رو  صد نفر ميدونن هه هه ! فقط بذار راحت خفت کنم ... داد نزن لطفا ً !ديگه مهم نيست...
وقته رفتنه عزيزم ...صدات در نياد ! خواهش ميکنم ! يه وقت داد و بيداد نکني کسي بفهمه که من تورو ميکشما !قول ميدم دردت نياد.... آروم ميميريم با هم... وجدانم ... باشه ؟ به خودم قول دادم ساميه خوبي باشم به تو هم قول ميدم بعد تو خوب باشم ...آروم بگير فقط ! از من راضي باش !
باور کن خودتم راحت ميشي ...
آماده هستي؟؟؟

دارم دق میکنم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 0:5  توسط شاکی  | 

به طور غير رسمي افتتاح ميکنيم ! من تا اطلاعِ ثانوي، كمي تا قسمتي سگ مي باشم نقطه

اگه دوست نداري حرفاي بي ناموسي و فحشاي رکيک رو بخوني ,از اينجا نخون !
آقا پسرايي که جنبه ندارن و با شنيدن هر حرف يا لغت مربوط به پايين تنه هوسه  س*ک*س  ميکنن  نخونن که مجبور نشن به خودشون شـُـک مصنويي بدن ...در ضمن اگه خيلي مردين و به مردونگيتون برميخوره بازم نخونين! دختر خانوما يا زنا...اگه خيلي به زني و زنانگيتون و نجابت و ايمانتون معتقدين , شما هم نخونين
خلاصه اگه عقيده هاتون اونقدر ضعيف و انعطاف پذير هستش که چارتا فحش و حرف رکيک ... مشکلي تو اعتقادتون به وجود مياره... نخونين !

حرف تو گيلاس دُرُشت , ناز تو ابريشمه چين  ,اسم تو ياد ِگل ياس  , بُغضه تو لرزش ِ زمين ...

خب حالا من از چشم و  دهنه  يه جنسه مخالف پارس ميکنم...::: دلم ميخواد با فاحشه هايي که 9 شب  به بعد توي خيابون (...) که تعدادشون کم نيست و ميتوني ببينيشون که سرِ قيمت با راننده هاي  پير ِ کچلِ  جاکش ِ پولدار چونه ميزنن ، همدردي کنم . کاش ميشد يه شب منم  مهمونه تنايه کثيف و پر عرقه اين ديوث هاي  بي ناموس بودم . چرا تجربه هاي  گزاف  اونا رو من روي بدنم که از باکره گي داره ميپوسم و بوي گند ميگيرم حس نکنم . دلم ميخواد هوا که سرد ميشه پالتوم  رو بپوشم ،  از خونه بزنم بيرون ...

- لعنت به اين نجابته خفقان آور ... -
و... اميد و آرزوهاي مامانم رو براي ديدنه من تووو لباسه عروسي که شبش قراره     يکي – يکي    از همين کثافتاي جاکشي که روزي همه ي تفريحشون وسطه لنگه خواهران فاحشم خلاصه ميشده - همه ي سنگيني هيکلش رو   روم بندازه و پرده ي دختر بودنم را بدره . فاحشه  گي رو کار کثيفي بدونن و فاحشه ها رو کثافت ! يکي از همونايي که تخماشون تووو شيکمه دخترک هاي ساده لوحِ نو بالغ , جوانه ميزنه و روي تختاي پر کثافت ِ  يکي از اين ماماهاي زيرزميني لخته لخته کنده ميشه و توي چاه ميافته همونايي که اگه يه دختر خوش آب و رنگ ببينن آمپرشون بالا ميزنه ! و اگر دستشون به دسته جنس ِ لطيفي بخوره شاخ شدنشون رو هم از روي لباس ميشه ديد ...همون مامان به خطاهايي که به مامان جوناشون سفارش ه دختر ِ با حجاب و سنگين و نجيب ميدن و ننشون هم راه ميفته توي روضه براشون دختر ببينه. روضه هايي که توشون جز حرفاي پايين تنه و از کمر به پايين چيز ِ ديگه اي رونق نداره ! اوج يکرنگيشون زموني برات آشکار ميشه که همشون از سايز عضو شريفه ي شوهر زنه بغل دستيشون با خبرن و ميدونن که مرده ديشب زنه رو در چه موقعيتي ترتيب داده  ... يکي از دخترهايي که ابروهاش به پاچه بز شبيه هستش و موهاي صورت و پشت لبش از پسر هاي تازه بلوغ شده کم نمياره ميشه  کِـيسه مناسبي براي ازدواج و اندازه ي پستونا و گودي کمر دختره رو  تووو خونه  واسه پسره جاکشش تعريف ميکنه !!!.

بوسه ي  جادويي  تو کشف ِ  دوباره ي  شراب
اينجا بهشته تو يه حوري ...تويه بومه چشمايه من تو  يه نوووري
از يک تا ده ميدم بت نمره ي بيست...بيا بريم توو اتاقي که توش هيچکسي نيست

حالم از اين مملکت به هم ميخوره . ديدن ... و ... فلان هنرپيشه ، مشتري پر و پا قرصه فيلماي استخراي زنونه و جشن تولدهاي دخترکان و عروسي هاي کجايي بودن بي ناموسي نيست .بي غيرتي نيست وقتي توي خيابون شعاع باسن دخترا رو اندازه ميگيري و يواشکي با رفيقت فيلمه س*ک*سيه فلان  آدم بد بخت رو نگاه ميکني که يک بي همه چيزي مثل تو درستش کرده . حالم از اين مملکت به هم ميخوره که غيرت مردونش تووو داشتنه يه زنه از همه چي بيخبر و تا قبل ازدواج اصلاح نکرده ي باکره ي دوست پسر نداشته هستش ...! حالم از اين مملکتي که بي غيرتي زنانش ، بي خيالي و کج انديشي و خاله زنکيشون سر به آسمون زده و مطيع بودن رو در هر شب تووو لنگ به هوا شدن ميدونند ؛ بد ميشه! حالم از اين همه روشنفکر نماهايي که نماز خوندن  و عبادت کردن رو  اُملي ميدونند و بي کلاسي ....
عوضش توي دنياي مجازي جار ميزنن که باکره گي براشون مهم نيست ولي  خودشون قبل ازدواج دختره رو با مادرشون ميفرستن مطب پزشکه زنان !
حالم از تو هم بهم ميخوره .
توي کثيفي که توي گوگل سرچ ميکني : -ون   و  -س   و  -ير و ... و سر از اينجا در مياري .
 به اينجا پرتاب ميشي به هواي يک وبلاگ   س*ک*س*ي    که کلي   آت و آشغال داره واسه دانلود . که مريض هاي جنسي اي مثل تو رو حريص تر ميکنه که راه بيافتي توي خيابان و
از شدت ش***ق   درد دختر هاي مردم را انگولک کني . که يکي از هم کيشات هم خواهر و مادرت را ترتيب بده و اين زنجيره همينطوري ادامه پيدا کنه ! ...
چرا باورمون نميشوه با اين حال جماعت بي خيال و عوضي اي هستيم ؟  چرا به بي غيرتي و بي ناموسيمون اعتراف نميکنيم ؟ چرا همه ي گند هايي که به دنيامون ميزنيم رو با روشنفکري توجيه ميکنيم در حالي که مردم خر تعصب و بي شرفي هستيم ؟  چرا وقتي با آب و تاب از غرب حرف ميزنيم حسرت آزادي و دنسينگ و کلوب هاي رقص و  جن*ده     خونه هاش رو مي خوريم ؟ که اونجا همه چي آزاده  و آدم مجبور نيست عقده هاي جنسيش رو سرکوب کنه ؟  چرا هي از نيچه و فرويد ميگيم ؟  چرا طرفداري عقيده هاي چهار تا روشنفکر غربي رو ميکنيم و حرفاي مسخرشون رو تووو دهنمون نشخوار ميکنيم بدون دونستنه معنيش ؟
فاتحه خوندم به همه چيز اين مملکت که مجازيش از حقيقيش ننگين تر و کثيف تره . که همه جاش ، توي ذره ذره ي خاکش ميتوني مَردموني پيدا کني که خودشون نيستند ...
قاعده ي تويه  فاحشه هم از قاعده ي خواهران محجبه ي  چادري هم مستثني نيست اينو گفتم که بعضيا شاخ نشن بگن بيشتر از دخترا دفاع کردم....!!!  حالا عمرا ً نفهميدي چي شد ! اینم واسه اونایی که همش رو خوندن !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 14:34  توسط شاکی  | 

ببینید دوستان ٬ قضیه ناموسیه وگرنه سامی آدمه آرووومیه !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 0:15  توسط شاکی 

                                                                                 ماه شبه چهارده و من هارتر  از همیشه !
اه ! ببين احمق جون ... خب بايد نوشته ها رو از يه جايي نوشت ديگه!
دوستان ... گلها ! خوبان ... حوصله کنيد خواهشاً حرفاي من اين روزا  زشت تر ,غمگينتر و تاريکتر از هميشه هستش.. منو تحمل کنيد دوستان !
دارم خود  ويرونگري ميکنم... يه روز آرش برام اينجا رو ساخت گفت خونته... دارم نصفه وجودم رو که تويه دنيايه مجازي پراکنده شده ميکُشم!دارم تمام اون لذتها و اون رابطه هاي ناپايدار دنيايه مجازي رو از بين ميبرم ( خب چيه دروغه ؟ اشتباهه ؟) دارم خودم رو ( پسري به نام سگ ) تويه دنيايي که من خودم آروم  آروم  ( البته اولش به کمک آرش ) ساختمش توي دنيايي که من تنها و تنها  بودم با تصوير خرابم  از بين ميبرم !
آخه لعنتي واسه تو چه فرقي ميکنه که اين پسره ( خودم  ) غمگين ترين لحطاتش رو پشت سر ميذاره تا روي  دکمه هاي اين صفحه کليد لعنتي پر از اشک   فشار بده که حرفهاي ته باتلاق دلش بياد روي نوک انگشتاش   و از آنجا به باتلاق ِ دنياي شگفت انگيزو کثافته مجازي سر ريز بشه ؟
براي تو چه فرقي ميکنه بدوني آسمون چشام باروونيه يا نه ؟ حتي واسه خودم هم مهم نيست!چه فرقي ميکنه بدوني اين غم اين همه شلوغ بازيا از رنج جنسمه !(آدم , سگ),از رنج تنها بودنه ، يا از رنج سرد و ساکت بودن . از رنج غريبه بودن .هار بودن  ! بيگانه بودن يا حتي عجيب بودن. چه فرقي ميکنه . حتي اگر فرقي هم بکنه نميدونم دردم از چه نوعيه ، به چه علتيه و از چه زماني  تووو قلبم لونه کرده . خودم هم نميدونم . . .
گير الکي نده !
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 1:18  توسط شاکی  | 

            دروغ میگفتی که برم , از بی کسی دق میکنی !

                                                      اشکات رو باور ندارم... بی خودی هق هق میکنی !

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 23:26  توسط شاکی 

داستان هاي باور نکردني : اين داستان  سلول و شهوتم !
ببينيد دوستان ...! لطفا ! من ازتون خواستم ... ساکت...لطفا ... خواهشاً ! خفه
ديشب در عين ناباوري... چشماي ورم کرده ی من !
ديشب در اوجه خفگي در بالشه نرم و سفیدم داد ميزدم و لحاف بيچارمو چنگ ميزدم و داشتم غلط ميزدم باش !دیووونه وار   زير و روش ميکردم !
ببينيد دوستان ... خب بهم حق بدين ديگه... سالهاست اشکاي قلبم رو فقط خودم ديدم و آينه ي غبار گرفته اي که رو به روش ميشينم و موهاي گنديدم رو دست ميزنم.
خيلي وقته که توو تک تکه اين دقيقه ي سنگينه اين روزاي سگي , نحسي ميکنم و خووورد  که  ميشم دلم ميخواد بالا بيارم...! آره من داد ميزنم و مشت ميکوبم به ديوارايه سگ مصبه سلولم...همون موقع داد ميزنم و تنها خدا ميشنوه و من ميشکنم ... خووورد میشم , مي شکنم و کسي نميفهمه !دلم ميخواست حداقل اونو ( حذف شد ) رو داشتم که دستام رو بگيره ... موهاش رو دست بزنم و اشکمو پاک کنه.... اما کسي نبود . هيچ کس نبود و فهميدم توي اين دنيا (سلولم)، با همه وسعت و بزرگيش من تنها تر از اونم که فکر ميکردم . تنهاي تنها ...اونقدر که آرزو کنم کاشکي خدا آدم بود . اونقدر که حسرت در آغوش گرفتنش را داشته باشم و گرفتن دستهاي بزرگش !و اونم خودش رو از من دريغ کنه .من بمونم و بالش و لحافم و آينه ام با ياد نفيسه !. دستا , اشکا  و چشماي خودم . تاريکي و سکوت و فخ فخ بينيم که گرفته ...
امشب ميدونم به جمعمون چند تا ديازپام و ترامادول هم دعوتند که بغض هاي تويه گلوم فرصت نکنن آزاد بشند به همين آسونيا  . که اشکاي شوم و  دل گرفته ي بي قرارم کپه ي مرگشون رو بذارن !
دارم سگ لرزه ميزنم !

پ.ن 1:سگ نشيد وگرنه همتون رو زنده زنده ميخورم اصلا معلوم هست گنده لاتتون کيه ؟ روباهاي بي نــامـــوسي که فحش ميدين و حتي جرات اينم نداريد که آدرستون رو بذاريد اينجا و از همون ثانيه ناک اوت ميشيد ! ! پس ميام روو  صورتت با تيغه تيزم چند تا خط ميذارم تا بقيه ي بچه هات بفهمن که واسم سيـــکــيم خيارن !

پ.ن 2: واسه کشتنتون من امشب پايه ام !... احمق نميدوني من سگ صفتم ؟! اينو گفتم واسه اونا که شاخ ميشن و خيال ميکنن زدم تووو  فاز  رمانتيک بازي !

پ.ن  3: حذف شد!

پ.ن ( واسه اونا که متنايه من رو کپي ميکنن واسه خودشون ! ) : ميدوني ؟!سامي هميشه تک ميمونــــه ... گنده    گوزتونم    واسه ما بچه   کـــــووونه !

سا        .   مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 0:13  توسط شاکی  |